از من و خاطره هایم سیری
شایدم نه , تو ولی دلگیری
سخت این ثانیه ها میگذرد
به کجای قـصه ام درگیری ؟
حـــاله مـغرور تورا می دانم
مثل کوهی و گهی هم شیری
در خــــیال دلــــه من اما تـــو _
خنده ی صبح و غم شبگیری
برای شاهزاده شعرام
از ماست که بر ماست ...گله ای نیست .
اخــــر ای اسب زمانه بـــــه کجا می تازی ؟
به غرور رفته ی ما ؟ به چه ها می نازی ؟
اخـــــر این فصل جدایی بکجا وصــــل شود
ای فلک قصه ی مـــارا به جــــفا می سازی
ما شکستیم و شکستیم , تو گفتی قسمت
نیک با شی و چه بد , قصه به ما می بــازی
...
برای شاهزاده شعرام
مـــرگ زیـبا مــی شود
گــریه بر پـــا مـی شود
بعــد تـــو در قـــلب من
عشق رسوا می شود
پــــر بگیر از قــلب من
گــرچه تـنها می شود
تــو خــیالش را مــکن
رنــگ شبها مـی شود
برای شاهزاده شعرام
...
هیچ وقت مثل الان جای این سه تا نقطه حرف نداشتم
نازنینه همیشه در یاد
تولدت مبارک
دیگه ارزشی نداره غزلای سوخته ی من
دیگه حرفی نمیمونه رو لبای دوخته ی من
دیگه با کسی نمیگم هیچی از حال خرابم
اخه چییزیـــم نمونده از دل فروخته ی من
میدونی گریه حرومه واسه مرد قصه ی تو
هیچ نشونی نمیبینی از غرور باخته ی من
...
+ دیگه با کسی نمیگم هیچی از حال خرابم
+ برای تو که حرفات بوی ترحم میده تا عشق ...
تو سپیدی من سیاهم
خسته ای گم کرده راهم
تو به هرجا در پناهی
من به دنیا بی پناهم
تو طلوع هر امیدی
من غروبی نا امیدم
تو خراب منه الوده مشو ...
خیالت را مگیر از هر شبه من
بیفزا نازنین بر این تبه من
نگاهم کن که با خود هم غریبم
اگر لب برگشایی از لبه من
برای شاهزاده ی شعرام